تبليغاتX
باریـکـــــــــــــــ ! ــــــــــــه

باریـکـــــــــــــــ ! ــــــــــــه

 

سلام به دوستای خوبم.

 مستقیم برم سر اصل مطلب! من یه خاله دارم که بعد از اینکه دوتا دختر بدنیا اورد دیگه نتونست بچه دار بشه در صورتی که هم خودش و هم شوهرش می خواستن ولی قسمتشون نبوده. اسم دختر بزرگه رو  می ذارم مریم(۲۴ ساله) و دختر کوچیکه رو می ذارم سارا(۱۶ ساله).

مریم دختر معقول و خیلی خوبیه دانشجوئه و نامزد داره.

و اما سارا:

۱ - در شرایطی که توی شهر کوچیک ما همسنهاش به فکر شوهرن! وکلی آشپزی و خونه داری بلدن این خانوم مثل یه بچه خیلی کوچکتر از خودش رفتار می کنه.۲ - بچه گونه حرف میزنه به اندازه ای که حرص ادمو در میاره لوس بودنش ۳- خیلی بد غذاست در حدی که خالمو دیوونه کرده هی میگه اینو نمی خورم اونو نمی خورم این غذا رو دیروز دوست داشتم ها  ولی الان دیگه دوست ندارم از رستوران برین فلان غذا رو برام بخرین یا میگه من الان خیلی گشنمه ولی نمی دونم چی دلم می خواد بخورم و میزنه زیر گریه! و دل مامانشو آب می کنه ۴- خیلی لباس می خره و مامانش جرات نداره چیزی بهش بگه دختره غش کنه بیافته رو دستش!۵ - بلد نیست با همکلاسیهاش مخصوصا با قلدرهای مدرسشون رفتار کنه و مشکلاتشو با خودش میاره خونه ۶ - در صورتی که از لحاظ درسی ممتاز هستش گاهی بخاطر مشکلات با همکلاسیهاش میگه نمیرم مدرسه و فلان جام درد می کنه و مامانش بدو میبرتش دکتر ۷ - خاله من از اون مدلهاست که همیشه توهم بیماری داره و این رفتارش به دختر هاش هم سرایت کرده یعنی این سارا رو نمیشه من ببینم نگه یه چیزیش هست و بعضی وقتها یه چیزهای عجیب غریب مثل اینکه مژه هام درد می کنه یا کمرم سرده یا کف پام آبیه  اوووه چرت و پرتهایی می گه که نگو بدبختی اینجاست که مامانش باورش می کنه و ما جرات نداریم بگیم نرو دکتر! بیشتر وقتهایی که ناراحت میشه یا کم میاره یه جایی میاد میگه که فلان جام درد میکنه و مامانش هم کوتاهی نمیکنه میبرتش دکتر و با کوهی از دارو برمی گردن! ۸ - مریم خواهرش هم نوجونی هاش کمی لوس بود و چند بار مامانش بردش مشاور و اینا ولی اصلا در حد سارا نبود و الان هم خیلی خیلی خانومه و به مامانش برای رفع مشکلات سارا کمک میکنه.۹ - چند ماه پیش مریم و مامانش رفتن یه شهر دیگه برای عمل پای مریم و بابای سارا چند ساعت تنهاش میذاره تو خونه وقتی برمی گرده سارا رو بیهوش میبینه و میبردش بیمارستان و مامانم پرستارش بود تا خاله برگشت و دکتر ها گفتن احتمالا دارو خورده بوده برای خودکشی!! که البته از نظر من بعید نیست ولی مامانش صریح به ما توضیح نداد. ۱۰- آنقدر لوس بازیش چندش آوره که خیلی ها پشت سرشون حرف میزنن و تو جمع تو گوش مامانش حرف میزنه و یا تو بغلش میشینه وقتی برای احوالپرسی روبوسی میکنه هم چنان آویزون آدم میشه و بوس بوس میکنه و بچه گونه اظهار محبت میکنه که من اصلا خوشم نمیاد و یه بار خیلی شجاع شدم در لفافه زیاد بهش گفتم یه مدل دیگه ببوس! ۱۱-  خیلی وقته که قرص آهن و قرص برای درمان تیروئیدش میخوره و تو مراحلی هم داروی اعصاب خورده به تجویز پزشک. و این دارو ها مسلما عوارض دارن و این خاله و دختر خاله من که همیشه توهم بیماری دارن وقتی واقعا یه نمود جسمی مثل لرز و غش و بی خوابی و گرمی و سردی و .. ببینن دیگه از مطب دکتر بیرون نمیان.۱۲- امروز خاله به مامانم زنگیده بود که میخوام برم  همین امروز سارا رو ببرم روانشناس یه شهر دیگه چون میگه نمیخوام برم مدرسه و نمیدونم کجام درد میکنه یعنی مامان گفت من یادم نیست. و البته اولین بار نیست که میبرنش روانشناس و مشاور حتی شهرهای دیگه هم میبرنش به صورت دوره ای. خیلی دلم میخواد نتایج این مشاوره ها رو بدونم ولی خاله چیزی نمیگه و ما هم نمی پرسیم.۱۳- سارا سبزه است ولی چهره و موهای بسیار زیبایی داره.

 به نظرم خاله ام نقش داره توی مشکلات شخصیتی سارا و البته دوران خاص نوجونیش هم بی تاثیر نیست.میدونم بلاخره بزرگ میشه و این دوران می گذره ولی می ترسیم به قیمت درسش و جون و جونیش تموم بشه این دیوونه بازیهاش. خیلی تند تندی نوشتم این پست رو شاید بعدا بیام ویرایش کنم یا چیزهای دیگه اگه درموردش یادم اومد بیام بگم. دلم میخواد هر کی اینجا رو می خونه در مورد مشکل خاله و دختر خاله نظرشو بگه ممنون میشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:47  توسط باریکه  | 

 

 سلام به دوستای گلم.امیدوارم تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه من که چهار روزی که تعطیل بودم رو حسابی به گردش و تفریح گذروندم جای همتون خالی خیلی بهم خوش گذشت ولی خوب همین که ۱۴ ام اومدم سر کار یه اتفاق بد (کاری نبود ) و کارهای روتین و ساعت کاری جدید حالمو گرفت. البته حالا حال عمومیم خوبه و بهترم.

تو تعطیلات یکبار که با دوستان دور هم بودیم بحث داغی داشتیم که حالا با شما در میون میذارم که شماها هم نظرتون رو بگید. خیلی ها معتقدن که پسر ها دوست دارن اولین و آخرین مرد زنشون باشن ولی زنها فقط دوست دارن آخرین زن مردشون باشن و براشون مهم نیست قبل از اونها مردشون با چندتا دختر بوده. و بحث ما سر این بود که نه زنها هم دوست دارن اولین زن زندگی مردشون باشن و حتی اگه رابطشون با قبلیها تموم شده باشه باز هم به دختر های قبلی حسودی میکنن! و این مشکل وجود داره که دختری که بخواد بالای سن ۲۵ ازدواج کنه و همسرش ازش بزرگتر باشه نباید توقع داشته باشه که اولین زن تو زندگی همسرش باشه و مردی که به ۲۶ رسیده مطمئنا قلبش هم تو سینه اش بوده تو فریزر نبوده! و البته پسر ها هم همین توقع زیادی رو از دختر ها دارن که فکر کنن دختر ۲۶ ساله قلبش بیکار بوده باشه این همه سال! 

و مسئله دوم اینه که آیا خوبه که در مورد آدمهای قبلی که ساکن قلبشون شدن به همدیگه بگن یا نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:46  توسط باریکه  | 

 

 دیروز رفتم بانک که از حسابم پول بریزم به شماره شبای بابا که مربوط به یه بانک دیگه بود.کارت کشید دوتا فرم پر کردم و در عرض ۵ دقیقه تو بانک خلوت محل کارم کارم انجام شد!! بس که برای انجام کارهای بانکی دربدری و معطلی و اعصاب خوردی دیدم تجربه دیروز برام لذت بخش بود

 همیشه معطل شدن و تغییر وقت انجام هر کاری تو برنامه روزانه ام منو عصبی میکنه. و بیشترین جایی که تجربه عصانیت شدید بخاطر معطلی داشتم آرایشگاهاست. هیچکس به اندازه ی ارایشگر ها منو حرص نداده تو عمرم. یا معطلم می کنن یا گند میزنن به ابرو هام!همیشه سعی میکنم خودم ابرو هامو تمیز کنم ولی وقتی از فرم خارج میشه دیگه مجبور میشم برم آرایشگاه.

 امروز صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم احتمالا یادم رفته بوده موبایلمو ست کنم که بیدارم کنه چون یادم نمیاد که بیدارم کرده باشه و خاموشش کنم دوباره بخوابم. میخواستم با ماشین خودم بیام سرکار که مامان گفت من نگرانت میشم و با تاکسی بری بهتره. منم حوصله یکی به دو کردن نداشتم قبول کردم رفتم ایستگاه و بعد از کمی معطلی منو رسوندن و آخرهای راه چون محل کارم کمی بد مسیره به آقای راننده و مسافرهاش التماس کردم!! راهی نیست کمه کرایه اون تکه راه رو میدم اگه اینجا پیاده بشم برای این راه کوتاه هیچ تاکسی منو سوار نمیکنه و اینا و حرص خوردم که کاش با ماشین خودم اومده بودم. اومدم مرخصی ساعتی پر کردم و مسئله خواب موندنم به خیر گذشت خدا رو شکر.

فردا خانواده ام با یکی از خانواده های فامیل میرن کوهنوردی ولی چون همکارم مرخصیه من نمیتونم مرخصی بگیرم. میدونم اون الان مسافرت نرفته و خونست و اگه بهش بگم می خوام با خانواده ام برم و اینا قبول میکنه بیاد سرکار ولی خوب گناه داره و میترسم یاد بگیره یه وقت که من تو مرخصی ام زنگ بزنه بیا سرکار من کاری برام پیش اومده.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 9:53  توسط باریکه  | 

 

 سلام به دوستای خوبم. سال نو رو به همتون تبریک میگم .انشاله که سال ۹۱ برای همه پر از خیر و خوبی باشه. هفته گذشته رو با خانواده رفتیم بن.در عب.اس  که البته دو روزش رو مینا.ب بودیم و یه روز هم رفتیم گنو که استخر های آبگرم داشت و جای تفریحی خوبی بود که البته به غیر از پارکهای لب دریای بن.در تنهای جای سیاحتی بود که ما پیدا کردیم بقیه وقتها رو همش تو مراکز خرید وقت گذروندیم. در کل مسافرت بهم خوش گذشت و از لحاظ خرید هم کلی جیگرم خنک شد! سه تا پارچه لباس مجلسی خریدم و یه لباس مجلسی آماده یه صندل خیلی شیک و یه تونیک. یه کفش برای برادرم و کلی لباس و کفش و... برای خواهرم.

گرونترین پارچه ای که خریدم ۱۸۰ تومن بود با آستر که وقتی اومدم خونه مامان گفت خیلی کمه این پارچه برای لباس و سرت کلاه رفته.هنوز پیش خیاط نرفتم ببینم چی میگه ولی اگه اندازه نبود پولام به فروشنده حروم میکنم چون خیلی ادعا میکرد و بهم می گفت که همینقدر کافیه و ۱۸۰ تومن بده به اندازه یه لباس کامل اندازه تو میشه. من که اصلا از خیاطی و پارچه خریدن سر در نمی آوردم اما چون پارچه رفته بود تو دلم و مامانم اینها ازم دور بودن که مشورت کنم خریدمش. دعا کنین پارچه ام اندازه باشه.

 دو روز مسافرتمون هم اون منطقه پر از گرد و غبار بود البته شهر خودمون هم خیلی طوفانی و پر از گرد غبار بوده روز قبلش.

اونجا که بودم همش بیاد رازقی جون می افتادم .اینقدر ناراحت بودم که چرا فرصت پیدا نکردم شماره رد و بدل کنم باهاش قبل سفر که بتونم ببینمش اونجا. که البته فکر کنم اونموقع قشم بوده.

چند روزه لب دریای شهرمون مراسم و برنامه های شاد برگزار میشه یه عروسی هم دعوت بودیم .کلی خوش می گذره ولی تغییر ساعت کاریمون کلی پدرمو دراورده بس که بی خوابی می کشم.

لحظه تحویل سال با خانواده تو یکی از پارکهای بن.در بودیم.که بعدش من به همه دوستام پیام تبریک فرستادم ولی آخرش نفهمیدم به کی دلیوری داد به کی نداد بس که زیاد بود لیستم خیلی ها هم برام تبریک فرستادن که نفهمیدم آخرش خودشون بیادم بودن فرستادن یا پیام من بهشون رسیده بود که تبریک گفتن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 12:31  توسط باریکه  | 

 

 امروز صبح حدود های ساعت ۸ یکی از همکار های خانم که تا حدودی با هم دوستیم (بی نهایت خوشگله و خوشپوش ) بهم زنگ زد گفت که مامان دوستم از ت.هران یه مقدار لباس فرستاده که از ترکیه اورده من یه تکه برداشتم دوستم هم یه لباس برداشت و بینشون یه شلوار هست که وقتی دیدم یاد تو افتادم گفتم این سایز باریکه میشه.منم گفتم ممنون عزیزم که یادم افتادی! بیارشون ببینم اونم زود اورد اتاقم در رو قفل کردم سه تا شلوار و دوتا تاپ بود .تاپ ها که خوشم نیومد شلوار ها هم یکیشون که از رنگش خوشم اومد پوشیدم دیدم فیت فیتمه و انگار برای من دوختن دوستم هم همینو گفت که واقعا شیکه تنت. گفت که مامان دوستش مزو.ن عروس داره و همیشه میره ترکیه جنس میاره لباس مهمونی و شلوار جین هم میاره و همیشه برای من چند تا تکه می فرسته و همیشه هم ازش یه چیزی میخرم و بقیه رو با پول چیزی که خریدم رو براش پس میفرستم. می گفت نزدیکهای ۲ میلیون تا حالا ازش شلوار خریده!!

شلواری که پسندیدم رو گفت ۷۰ ت.ومن. من هیچ وقت اهل لباس گرون خریدن نبودم. شلوار جین تا حالا بالای ۳۰ تومن نخریده بودم. ما نتو هم هیچ وقت بالای ۳۰ ت.ومن نخریدم. کلا به لباس گرون اعتقاد ندارم. قشم که رفته بودم شوار جین خیلی خوشگل ۱۵ ت.ومن خریدم!! به نظرم اگه ارزون بخریم و دوتا که زود خراب بشن بهتر از اینه که بخوام یکی بخرم که جنسش خوب باشه و بخوام زیاد بپوشمش. ولی خوب امروز صبح جو گیر شدم شلواره رو خریدم البته پول همراهم نبود بهش گفتم شنبه پوله رو بهش میدم.

امیدوارم خوب بتونم ازش استفاده کنم ( از بالا تا پایین تنگ هر جا و با هر لباسی نمیشه پوشید ) که اولین بار شلوار گرون خریدن باعث پشیمونیم نشه.

ما عر.بهای استان .ب.وشهر یه لباسهای خاصی داریم که یکیش ماکسیه که رو سینه و دست مچیش کار شده است و عبا و شال مشکی که فکر کنم دیده باشین تو تی وی . ماکسی پوشیدن سلیقه ایه مثلا مامان من فقط ماکسی می پوشه(پایینترین قیمت ۴۰ تومن) ولی من فقط یه ماکسی دارم که گاهی بین لباسهام میپوشم. بیشتر بلوز و دامن یا تو خونه که لباسهای راحتی می پوشم. بیرون هم مانتو شلوار .ولی مامانم بیرون که میره رو ماکسیش عبا و شال می پوشه من هم خونه فامیل هامون روی هر لباسی که تنم باشه عبا و شال می پوشم و میرم. گرونترین عبایی که تا حالا خریدم ۱۳۰ تومن بوده گرونتر و ارزونترش هم هست که توی مدل های مختلف تو بازار هست. این لباسهایی که گفتم خاص عر.بهای اینجاست از کشور های ع.ربی بخصوص ام.ارات وارد میشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:9  توسط باریکه  | 

 

      ** سفرمون بالاخره برنامه ریزی شد از جمعه آینده به مدت یه هفته به بن.در عبا.س و اطرافش میریم. اگه کسی اونا رو خوب میشناسه جاهای خوب رو معرفی کنه لطفا. در ضمن اصلا قصد خرید ندارم به اندازه کافی تو قشم و کیش پول خرج کردم!

      **یه دختر پررو تو کلاس زبانمون هست که عادت داره بد حرف بزنه با اینکه چیزی تو دلش نیست ولی به خاطر غرور و زیبایش قلدرانه  (میخواستم از خودم قید در بیارم بنویسم پرو+انه دیدم چه چیز متفاوتی میشد) چی میگفتم؟ آها قلدر انه حرف میزنه اومده بود از من بپرسه جلسه پیش که اون نبوده ما چکارا کردیم امون نمیداد حرف بزنم هی وسط حرفم میپرید هی فوش می داد وسطش (کثافت... )!!! من از کوره در رفتم و کلی دعواش کردم جلو بقیه دختر ها و گفتم بلد نیستی مودب حرف بزنی نه با من نه با بقیه و اونم گفت تو نازک نارنجی هستی و ... بعد که رفتم خونه ناراحت بودم که دختره مدل حرف زدنش اینه و بهتر این بود که دیگه باهاش دهن به دهن نشم دوباره نه بیام منم بد دهنی کنم و جلو دختر ها گفتم این بد حرف می زنه نه؟(مثل بچه ها !)ولی خوب دیشب که باز کلاس داشتیم دیدم الکی ناراحت کرده بودم خودمو اختره اصلا یادش نیست خیلی عادی اومده باز با من حرف میزنه و کسی نیست که بخوام ازش عذرخواهی کنم چون پرو تر میشه.

       ** طی اقدامی جو گیرانه بعد از سه بار تماس از طرف همراه اول جهت فروش سیم کارت با شماره مشابه شماره ام خر شدم خریدم ۲۳ هزار تومن در صورتی که تو بازار ۱۰ تومن هست .حالا شماره مثل شماره ثابتم باشه به چه دردم میخوره؟ اصلا سیم کارت دوم به چه دردم می خوره؟ یه گوشی بلا استفاده دارم تو خونه توی اون میذارمش می ندازم تو کیف ولی بعید میدونم استفاده کنم. حالا اگه شماره اش شبیه شماره همراه اصلیم نبود میشد جهت ریختن کرم و اذیت چند نفر ازش استفاده کرد. خلاصه گفتم که زنگ زدن بهتون جوگیر نشین یه وقت اگه لازم ندارین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 11:58  توسط باریکه  | 

 

 سلام به دوستای عزیزم.

 هنوز که هنوزه ما مسافرت عیدمون برنامه ریزی نشده! شالم هم بس که عریض دوخته بودم و کلفت وسط کار تصمیم عوض شد و داره یه کلاه میشه!! که بلافاصله بعدش یه شال باریکتر همون رنگ رو شروع به دوخت کنم. سرفه هام هم کاملا خوب شد خدا رو شکر.

اس ام اس وارده (طنز) امروز صبح:

پس از حماسه روز جمعه دولت اعلام کرد در سال جدید یارانه ها افزایش یافته و بصورت غیر نقدی ( یونجه و جو ) توزیع خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 11:30  توسط باریکه  | 

 

 هفته گذشته رفتم دومیل و کاموا خریدم دیشب شروع کردم بافتن یه شال که به رنگ سفید و سبز تو همه هر کی منو می بینه میگه پیر شدی؟! ولی خودم خیلی با بافیدن حال می کنم فکر کنم زودی تمومش کنم.

 تو شهرمون کلی حال و هوای انت.خابا.ته صبح که بیدار شدم میخواستم بیام سر کار زیر در حیاطمون کلی بروشور و پوستر تبلیغی بود. تو شهر هم پشت شیشه ی خیلی از ماشین ها پوستر کاند.یدا رو میبینیم.

* هی گوگل ریدر رو داشتم ریفرش میکردم ببینم اگه دوستان آپ کردن برم بخونم هیچکی آپ نمی کرد . گفتم اقلا خودم آپ کنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 13:14  توسط باریکه  | 

 

*سلام دوستای خوبم. فکر کنم قبلا تعریف کرده بودم که حدود یه ماه پیش سرما خوردگی کوچولو داشتم که خوب شد ولی سرفه هام خوب نشده که نشده که نشده. برای سرما خوردگیم که رفتم دکتر خوب شد بعدش هم دو بار برای سرفه هام به متخصص تو شهرمون و پزشک محل کارم مراجعه کردم ولی اوضاع سینه ام هنوز خراااااااااااااااااااااااااابه سرفه  میکنم و یه درد خفیف تو سینه ام حس میکنم امروز یه درد نسبتا بیشتر انتقال یافته به کمرم روبرو سینه ام!! مامانم هم بنده خدا انواع داروی محلی هم بهم داده. داروهای پزشکام هم تا جایی که امکان داشته خوردم. ولی خوب پرهیز غذایی نداشتم که از امروز شروع کردم کاکائو شیرینی تر و سرخ کردنی نمیخوام بخورم. آب و شیر سرد که از همون اول سرفه هام نخوردم. اینقدر دلم میخواد آب  سرد بخورم. برام دعا کنین زودی خوب بشه. حوصله ام سر رفت.

*ما خونمون بزرگه و حیاط هم داریم. طبقه بالا سه تا اتاق خوابه (اتاقهای من خواهرم و برادرم) و یه سرویس بهداشتی و هال. پایین هم اتاق خواب مامان بابا و آشپزخونه و سرویس بهداشتی هال و پذیرایی. هر دو طبقه هم بالکن بزرگ دارن جلوشون. از اردیبهشت ماه گذشته ما چندتا مرغ و خروس خریدیم و تو حیاط بغلی خونمون براشون جا درست کردیم.

هم مامان و هم بابا اوضاع کمر و زانوهاشون خوب نیست و چون خونمون خیلی پله داره این خونه که حدود سه سال بیشتر نیست که بعد از ساخت(به مدت سه سال ) به سلیقه خودمون اومدیم توش به دل مامان و بابا ننشسته و آب خوش تو این خونه از گلوشون پایین نرفت بس که پله ها اذیتشون کرد.

مامان هم خونه به اون بزرگی رو نمیتونه تنهایی تمیز کنه همین که به کارهای آشپزخونه و شستشوی لباسهای خودش و بابا و برادرم میرسه کلیه. تا من ماه تا ماه فرصت پیدا کنم خونه رو مخصوصا طبقه بالا که مامان نمیره رو جارو بزنم و گردگیری کنم کلی کثیف میشه برادرم که می گه من اینجوری راحتم! خواهرم هم بنده خدا از من مشغولتره. اینجا کارگر هم نیست که بگیم تمیز کنه البته مامان وقتی ما رو در حال تمیز کردن میبینه ناراحت میشه و عصبانی  حتی دیروز بهم می گفت شما تو کار من دخالت میکنین!!! بنده خدا عذاب وجدان داره که تمیز نمی کنه و واقعا اگه من و خواهرام هر از چند گاهی جارو و گردگیری نکنیم خونه مثل متروکه میشه! دیروز حیاط مرغها رو هم خواهرام تمیز کردن و من داخل رو.

*خواهر بزرگه ام ازدواج کرده. که دیروز پیشنهاد استارت تمیز کردن حیاط مرغها از اون بود و خیلی هم تمیز و خوب شد ولی مامان اولش مثل کسی رفتار میکرد که بهش برخورده!! بعدش نتیجه رو که دید کلی خوشحال شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:10  توسط باریکه  | 

 

 با سلام به دوستای خوبم. دیشب بعد از کلاس زبانم رفتم یه دستگاه دیگه عین اون قبلی ( یک ظرفی ) خریدم و مواد شمع بدن  و به محض رسیدن به خونه پاهای خودم و خواهرم  رو تا زانو تمیز کردم و نمیدونین چقدر از اینکه کارم رو خیلی راحت و تمیز و سریع انجام دادم راضی و خوشحال بودم یعنی واقعا می ارزید پولی که براش دادم و چقدر هم که برام کار خواهد کرد. وقتی اپلاسیون می کنم روحیه ام عوض میشه.

احتمالا نوروز مراسم عقد دختر خاله ام باشه. یه لباس مجلسی خیلی شیک دارم که مامانم از دبی برام اورده ولی کمی حدود دو انگشت برام گشاده. دختر خاله ام هیکلش مثل منه شاید یه هوا لاغر تر. دیشب به مامان گفتم دختر خاله داره دنبال لباس میگرده اجازه میدی لباسمو بهش بدم؟ مامان گفت حرفی ندارم با خودته ولی خواهر بزرگه قبول نکرد گفت این باشه برای خودت حق نداری بهش بدی! منم که حوصله خیاطی و اینا ندارم که بدم اینو دست کاری کنن و حیفم میاد دست کاریش کنم دلم می خواد کمی چاق بشم که اندازم بشه ولی الان ۶ یا ۷ ساله که وزن اضافه نکردم! ( وزنم بین۴۴ تا ۴۶ متغیر بوده ). حالا تو فکرم که این لباس رو نه بدم به دختر خاله و نه بپوشم تو این مراسم. اینجا هم خیاطی که مدلهای خوب و انچنانی بدوزن نیست. شاید اگه شد برم شیراز یه پارچه خیلی شیک بخرم و بدم اینجا ساده و بدون استین برام بدوزن. چون تو بازارهای دور و برم هم گرونه و هم شیک نیستن.

* روز مهندس پیشاپیش به همه مهندس های عزیز تبریک میگم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:28  توسط باریکه  |